دانستن یک مطلب با توانایی انتقال آن به ذهن کسی که برای نخستین بار آن را می شنود، یکی نیست. این مطلب از تجربه های تدریس می گوید تا نشان دهد معلم خوب، پیش از آنکه عالمی کامل باشد، همراهِ یادگیرنده در مسیر فهمیدن است.

سلام به همگی
این نخستین مطلبی است که درباره ی تجربیات معلمی منتشر میکنم. در این مجموعه از ذهنیت های یک معلم، از قوانین کلاس و اتفاقاتی میگویم که در سالهای تدریسم تجربه کرده ام؛ شاید برای شما الهام بخش باشد و در کلاس هایتان به کارتان بیاید، و از سوی دیگر خودم هم از نظرات و پیشنهادهای شما استفاده کنم.
پس اگر این مطلب برایتان جالب بود، حتماً نظرتان را برای من بفرستید و بگویید دوست دارید درباره ی چه موضوع هایی بیشتر صحبت کنم.
نخستین نکته ای که به ذهنم میرسد و به نظرم هر معلمی باید آن را بداند، تفاوت میان «آموزش دادن» و «یاد دادن» است. این دو یکی نیستند و تفاوت های مهمی با هم دارند. یعنی کافی نیست که من فقط مطلبی را بدانم؛ باید ببینم آن دانش آموزی که روی صندلی نشسته، آن مطلب را چگونه میفهمد. خیلی وقت ها خودم را جای او میگذارم و از این زاویه به درس و به آموزش خودم نگاه میکنم و با خودم فکر میکنم: مطلبی که معلم آن را میفهمد و بارها گفته و برایش مثل آب خوردن آسان شده است، من چگونه باید برای نخستین بار بفهمم، وقتی که کلماتش برای من تازه است؟
گاهی وقتی میخواهم مطلبی را به بچه ها تدریس کنم، ابتدا کلمات آن را معرفی میکنم؛ کاری که به آن «غریبه زدایی» میگویند؛ یعنی بچه ها با آن کلمات آشنا میشوند. مثلاً وقتی میخواهید از فلسفه صحبت کنید، دانشجوی فلسفه باید ابتدا معنای کلماتی مانند «وجود» و چند کلمه کلیدی دیگر را بفهمد تا اصلاً بتواند بحث فلسفی شما را درک کند.
تا زمانی که او با این کلمات بیگانه است، ممکن است شما واژه را درست به کار ببرید و برای خودتان معنای روشنی داشته باشد، اما آن بچه نفهمد از چه صحبت میکنید.
گوش دادن برای یادگیری فرایندی رنج آور است. وقتی انتظار نابجایی داشته باشیم، انگار فکر می کنیم هر دانش آموزی باید دست به سینه رو به روی ما بنشیند، زانو بزند و به درس ما گوش دهد؛ اما اینطور نیست. بسیاری از بچه ها با مشکلاتی دست و پنجه نرم میکنند و با همان مشکلات به کلاس می آیند. بعضی از آنها با مشکل تمرکز درگیرند و تعداد زیادی هم به دلیل شبکه های اجتماعی و گوشی هایی که آمده، تمرکزشان بسیار کمتر از زمان تحصیل ما شده است. ما به عنوان یک معلم باید این واقعیت را درک کنیم، به ویژه اگر سن بچه ها کمتر باشد.
همانطور که اشاره کردم، تجربه های تدریس من بیشتر با نوجوانان بوده، ولی اگر شما با بچه های کوچکتر سر و کار دارید، حتماً تصدیق میکنید که بچه ها به شدت تمرکز پایینی دارند و ما باید این را در نظر بگیریم که آن دانش آموزی که روی صندلی نشسته، این کلمات و این حرفها را برای نخستین بار میشنود. او ابتدا باید معنای این کلمات را بداند. برای نمونه، فرض کنید میخواهیم درسی را شروع کنیم مثلاً در بحث منطق که خودم تجربه اش را داشته ام. ابتدا باید کلماتی را که قرار است در آن درس به کار ببرم، برای دانش آموزان تعریف کنم.
حتی ابن سینا هم در کتابش وقتی میخواهد درباره ی معرفت نسبت به یک علم صحبت کند، میگوید باید «رئوس ثمانیه» آن علم را بدانید و این رئوس ثمانیه با تعریف شروع میشود: نخست باید تعریف کنید که این لغت اساساً به چه معناست، سپس کاربردهای آن را بگویید، ویژگی هایش را بگویید و همینطور هشت مورد را ذکر میکند که البته دقیق در خاطرم نیست. نکته اینجاست که ما باید به این شیوه وارد بحث شویم: نخست کلمات نا آشنا را آشنا کنیم، سپس تازه سر کلاس درباره شان بحث کنیم و بگوییم که میخواهیم این نکته را یاد بگیریم.
و اما نکته دیگر: اگر از دنبال کنندگان محتواهای اینستاگرام و تولید محتوای جدید و به روز باشید، میدانید که یکی از سبکهای جذب مخاطب، داشتن یک «قلاب» برای محتواست. در تدریس نیز همین قاعده جاری است. درست است که زمان کلاس یک ساعت و نیم است، اما زمان مفید تدریس که همه میدانیم بیش از 45 دقیقه نیست و باقی آن به حواشی تدریس مربوط میشود. یعنی شما نمیتوانید هر یک ساعت و نیم را یک سره درس بدهید. اگر چنین فشاری به دانش آموز بیاورید، او درس شما را کاملاً پس خواهد زد.
از این زمان یک ساعت و نیم، 45 دقیقه زمان مفید آموزش است و شما باید مدیریت کنید که چه زمانی وارد آموزش شوید و چه زمانی با ایجاد یک موقعیت طنز، یک پرسش یا هر اتفاق دیگری که هر معلم هنرمندی که صدای مرا میشنود، مطمئنم به این توانایی رسیده است این زمان را مدیریت کنید.
پس همانطور که در شبکه های اجتماعی برای محتوایمان قلاب میسازیم، در تدریس نیز باید همین کار را انجام دهیم. به یاد دارم یکبار میخواستم مفهوم «حیرت» را برای بچه ها شرح دهم و پرسشی را مطرح کردم شاید دقیقش را الان به یاد نیاورم ولی مثلاً گفتم: یک توپی هست که بیرون از کلاس است، قرار گذاشتم هر کس بتواند آن توپ را پیدا کند، یک نمرهٔ اضافه یا پاداشی دریافت کند. مختصات توپ را هم برایشان توصیف کرده بودم: گرد است، قرمز است، شکل و اندازه اش اینقدر است. بچه ها از کلاس بیرون رفتند و دنبال توپ گشتند؛ اما همه دستخالی برگشتند. همانجا بود که کم کم به این نتیجه رسیدند شاید سرشان شوخی گذاشته ام، شاید اصلاً توپی وجود نداشته است. آنگاه گفت و گو را اینطور با آنها آغاز کردم: «از کجا میدانید توپی وجود نداشته است؟ حالا برای من ثابت کنید که توپی وجود ندارد.» و همین، نقطهٔ آغاز بحث فلسفی ما شد. یعنی ذهن بچه ها درگیر شد؛ آن هم با فعالیتی که لازم بود در همان ابتدای ورود به بحث انجام دهند. در هر مبحثی هم که تدریس میکنید، لازم است چنین قلابی بسازید.
قلاب معمولاً با یک پرسش شکل میگیرد، با یک تعریف یا با ساختن یک موقعیت درست مثل کاری که من کردم و از بچه ها خواستم بیرون بروند و آن را پیدا کنند.
هزاران روش و هزاران طرح درس وجود دارد، بسته به خلاقیت شما. میتوانید دانش آموزان را با این مسئله درگیر کنید که داستان آن توپ چه بود؟ بالاخره آن توپ کجاست؟ اصلاً توپی وجود داشت یا نه؟ همهٔ اینها میتواند بنیان بحث را بسازد و به این ترتیب، توجه بچه ها به کلاس برگردد.
بر اساس آنچه من در درس منطق تدریس میکردم و مدتی هم در هنرستان عکاسی درس میدادم طرح درس ها متفاوت اند. اما در کلاس من همیشه پرسش جایگاه مهمی داشت، و ریتم کلاس هم با همین پرسش ها بالا و پایین میرفت: همان لحظه که همه دنبال پاسخ میگشتند، پاسخ را با تأمل و درنگ به بچه ها می دادم. حتی گاهی پاسخ را یک جلسه به عقب می انداختم: در این جلسه پرسش را مطرح میکردم؛ پرسشی کاملاً عمیق و بنیادی. بچه ها دنبال پاسخ میرفتند و به آن نمی رسیدند، و جلسهٔ بعد پاسخ را می شنیدند. چون پاسخ چنین پرسشهایی معمولاً در اینترنت پیدا نمیشود؛ آنقدر ساده نیست که با یک جست و جو به آن برسند. و همین، زمینهٔ درگیر شدن با مبحث میشود و دیگر از ذهن بچه پاک نمیشود.
گاهی هم میتوانید مسئله را با طنز جا بیندازید؛ البته این به فضای کلاس بستگی دارد و لازم است دانش آموزان خودتان را بشناسید. ممکن است در جلسهٔ اول نشود از این روش استفاده کرد. اما وقتی مسئله را با طنز برایشان جا بیندازید، دیگر فراموشش نمیکنند.
ما استاد فلسفه ای داشتیم، دکتر مهدی قوام صفری که بارها از او مطلب آموختم و بعدها تقلیدش کردم؛ صدایش را هم تعریف کردم که سر کلاس چه ها به ما میگفت. فلسفه را من از ایشان یاد گرفتم. با اینکه استاد تمام فلسفه، عضو هیئت علمی دانشگاه تهران و از جایگاه علمی بسیار بالایی برخوردار بود، اما سر کلاس، فلسفه را با مطالب طنز به ما منتقل میکرد.
در حالی که همه میدانید فلسفه و تفکر با عقل سرد پیش میرود. اما او با مثال هایی که از زندگی روزمره میزد، توجه ما را می گرفت و فضای کلاسش را تلطیف میکرد. همین می شد آن همدلی و محبتی که توجه ما را در کلاس جلب میکرد و باعث میشد به بحثش گوش بدهیم.
حالا یک نکتهٔ کلی دربارهٔ کلاسداری؛ و یک نکتهٔ مهمتر که در مقدمه به آن اشاره کردم و میخواهم حالا بیشتر دربارهٔ آن حرف بزنم و این مطلب را تمام کنم. اگر این مطلب به شما کمک کرد، به من بگویید، بازخورد و پیشنهاد بدهید و کمک کنید که مطالب بعدی برایتان مفیدتر باشند.
یک چیز را هر معلمی باید درک کند که در ابتدا کمی دربارهٔ آن صحبت کردم: میان «دانستن یک مطلب» و «یاد دادن آن مطلب» تفاوت وجود دارد. اینکه شما صرفاً بدانید دو دو تا میشود چهار، کافی نیست. اما اگر بخواهید به کودکی یاد بدهید که دو به علاوهٔ دو میشود چهار، یا دو به علاوهٔ دو به توان دو میشود چهار، ماجرا فرق میکند.
یعنی آن فرایند آموزش دادن، استادی و مهارتی در بیان موضوع میخواهد: اینکه بتوانید این مفهوم را برای کودکی که برای اولین بار آن را میشنود جا بیندازید؛ کودکی که هنوز ذهنش با ریاضیات شکل نگرفته و اعداد را خوب نمیشناسد. حالا چطور به او بگویید دو به علاوهٔ… چطور این مفهوم را جا بیندازید که دو به علاوهٔ دو یا دو ضرب در دو میشود چهار؟ آنچه برای ما آسان است، برای این کودک آسان نیست؛ این قدم های نخست یادگیری اوست.
وقتی این را جا انداختیم، کم کم به موضوعات پیچیده تر و پیشرفته تر می رویم و خودمان استدلال را برایش می چینیم. پس یادگیری برای بچه ها سخت است و توجه و دقت لازم دارد.
بگذارید مثالی در منطق بزنم گاهی می بینید کسی خودش اصلاً آدم منطقی نیست و به شدت احساساتی است، اما میتواند منطق را خوب تدریس کند. و گاهی برعکس: کسی منطق را نمی تواند تدریس کند، اما به شدت منطقی عمل میکند. این دو با هم فرق دارند.
معلم خوب کسی است که روش های انتقال خوبی داشته باشد تا مطلب در جان دانش آموز بنشیند. معلم خوب بودن به این معنا نیست که خودش هم به آن روش ها عمل کند یا در آن علم کامل ترین باشد؛ مثل پزشکی که بیمارش را درمان میکند، هرچند خودش بیمار است. حالا خودش سیگار میکشد؛ یعنی خودش ناپرهیزی میکند. دوست دارم این دو مطلب را از هم جدا کنید.
گاهی ما با خودمان تصور میکنیم «این بچه ها چرا نمی فهمند؟ ما داریم مطلب خیلی ساده ای را به آنها میگوییم؛ همان دو دو تا چهار تا.» اما تفاوت اینجاست: من سالهاست این مطلب را میدانم و تدریسش میکنم؛ در حالی که آن بچه برای اولین بار هم مرا میبیند و هم میخواهد این مطلب را تازه از من یاد بگیرد. او باید توجه بسیار زیادی صرف کند، تمرکز بسیار زیادی صرف کند؛ و همین، فرایند یادگیری را برایش سخت میکند. پس بچه ها را در فرایند یادگیری درک کنید.
بر اساس تجربهٔ این سالها چه در تدریس منطق و چه در تدریس عکاسی به این نتیجه رسیده ام که هیچ چیزی بهتر از درک کردن بچه ها نیست. درگیر شدن بچه ها با تمرین و نوشتن و جزوه برداری به تنهایی آن یادگیری را به آنها منتقل نمیکند. یعنی وقتی پشت تخته مطلب را مینویسید و توضیح میدهید، اول بگویید: «بچه ها، الان همه فقط توجه کنید»؛ چون بعضی از بچه ها عادت دارند همان لحظه بنویسند. اول بگذارید اصل مطلب را دریابند، بعد بنویسند.
بعد هم فقط به مطلب نگاه نکنید که «میخواهم این را بگویم و بروم». توجه کنید که آیا بچه ها توجه میکنند یا نه.
معلم هنگام ورود به کلاس، یک روانشناس خوب هم هست؛ نگاهی به چشمهای بچه ها میاندازد. میبیند کدامیک از بچه ها سرش گرم نیست، حالش را میپرسد: «حالت خوبه امروز، فلانی؟» ممکن است یکی از بچه ها شب گذشته اصلاً نخوابیده باشد، ممکن است لازم باشد آب به صورتش بزند، ممکن است کسی جسمش اینجا باشد اما روحش جای دیگری باشد. در این مواقع لازم است کنارش بایستید، دستی روی شانه اش بگذارید و با او همدردی کنید؛ بگویید: «بگذار این یک ساعت با هم باشیم، بعد از کلاس با هم حرف میزنیم.» و همهٔ این نکات را شما بهتر از من میدانید.
پس هنگام تدریس به چشمهای بچه ها توجه کنید: آیا آن بچه همان لحظه واقعاً به مطلب شما توجه دارد؟ گاهی لازم است او را با نام صدا کنید.
یک نکته از خودم: بزرگترین ضعف من این بود که اسم بچه ها را زیاد فراموش میکردم و مدام باید به من یادآوری میکردند. حتی این به شوخی همیشگی کلاس تبدیل شده بود: «خانم، اسم من چیه؟» و واقعاً برایم سخت بود؛ یک سال طول کشید تا اسم بچه ها را یاد بگیرم. بعضی از آنها را واقعاً فراموش کرده ام و بعضی را هم یادم هست؛ اما صورتها خیلی خوب در ذهنم میمانَد و اسم هایشان را متأسفانه به شدت زود فراموش میکنم. هر کسی هم خلقی دارد؛ خدا ما را همینطور آفریده. خلاصه میخواهم این نکته را بگویم: هنگام تدریس، چشمهای بچه ها را زیر نظر بگیرید. آیا به شما توجه میکند؟ اگر توجه نمیکند، نه با تحقیر جلوی همکلاسی هایش، بلکه با تذکر دادن. تذکر هم میتواند مهربانانه باشد و هم صرفاً یک نگاه در سکوت کامل باشد؛ همان نگاه کافی است تا او حواسش را جمع کند.
و مهم است که میان تدریس و صمیمی شدن با بچه ها مرز بگذارید. یادم می آید وقتی منطق تدریس میکردم، بچه ها میدانستند تا وقتی درس میدهم، من بهشدت جدی هستم؛ اما همینکه آن زمانِ تدریس تمام میشد، شوخی میکردیم، با هم میخندیدیم و آن فضای گرم کلاس شکل میگرفت.
پس هنگام تدریس، برگردید و نیم نگاهی به بچه ها داشته باشید؛ سعی نکنید فقط مطلب را بگویید و بروید. اگر بچه ای مشکلی دارد، مشکلش را حل کنید، و بعد از پایان تدریس اجازه بدهید مطالب را به زبان خودشان بنویسند. مهم است که خودتان هم یک بررسی بکنید؛ بارها پیش آمده که بچه ها هنگام نوشتن از روی تخته، اشتباهاتی مرتکب شده اند. مثلاً مقسم ها را رعایت نکردهاند: فرض کنید میگوییم «موجود تقسیم میشود به واجب و ممکن و ممتنع»؛ اما مقسم را نوشته اند «وجود» یعنی به جای «موجود» نوشته اند «وجود» و همین خودش میتواند یک خطا باشد، چون میان این دو تفاوت وجود دارد.
خب، این هم از مطلبی که قولش را داده بودم. اگر برای مطالب بعدی پیشنهادی دارید، یا به این مطلب سؤال، انتقاد یا پیشنهادی دارید، حتماً آن را از طریق قسمت تماس باما سایت به من برسانید. امیدوارم به کارتان آمده باشد. خداحافظ.